خر کتاب

یه چیزی تو همون مایه های خر خونه خودمون.

خر کتاب

یه چیزی تو همون مایه های خر خونه خودمون.

خر کتاب

فقط تصور کن یه زمستون سرد، یه رمان 1500 صفحه ای ، کنار شومینه با یه لیوان چایی دبش یا قهوه ی روزگاری ...
من ، خاطرات و آرزوهام یکی اند...

خطاط نشدم ، فقط به خاطر یک موز

دوشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۰۷ ب.ظ

بچه بودم ، و علاقمند خفن به خوشنویسی. نسبت به سنم دستخط خوبی داشتم.

رفتم برای پرورش این استعداد.

اسمم را نوشتم کلاس خوشنویسی. بعد از کلاس رفتیم که تغذیه بخوریم. یک موز ! در صف بقیه ی هم سن و سالهایم ایستادم و رسیدم به پخش کننده موز. برای اولین بار. یارو گفت که تو نمیتونی موز بخوری. پرسیدم چرا ؟!؟! گفت من تو را نمی شناسم. گفتم مگر تو باید بشناسی؟ گفت برو کنار تا به بقیه موز برسه. جلو بقیه ضایع شدم. مخصوص اینکه داخل صف واستاده بودم. بچه مغروری بودم. همیشه شاگرد اول. تحمل این رفتار رو نداشتم.

دیگر کلاس خوشنویسی نرفتم.

اما یه سوالی همیشه تو ذهنمه. مگه یه موز چقدر ارزش داشت ؟! اصن فرض مثال که من دروغ میگفتم ، اصن فرض میگیرم که من یه بچه فقیر بودم و دلم موز میخواست و دروغی تو صف واستاده بودم، می خوام ببینم ارزش یه موز رو نداشتم ؟!

هی یارو !!! تا آخر عمرت بترکی از عبادت، وقتی اینقد احمقی که نمیتونی از یه موز بگذری ، جات هر جایی باشه، تو بهشت نیست ...

پ ن1: طرف بعدها من رو شناخت، زنگ زد و معذرت خواهی کرد، گفت بیا کلاس، اما من دیگر نرفتم. دلی که شکست بند زدنی نیست.

نظرات  (۲)

۲۱ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۷ دکتر سین
از طرفی تا حدودی حق با توئه، اما از طرفی هم اینو می‌دونم که اگه بقیه رو ببخشی، خدا هم تو رو می‌بخشه! دلتو با همه صاف کن؛ علی‌الخصوص با کسایی که بهت بدی کردن. سعدی می‌گه:
یکی را خری در گل افتاده بود / ز سوداش خون در دل افتاده بود
بیابان و باران و سرما و سیل / فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
همه شب در این غصه تا بامداد / سقط گفت و نفرین و دشنام داد
نه دشمن برست از زبانش نه دوست / نه سلطان که این بوم و برزان اوست
قضا را خداوند آن پهن دشت/ در آن حال منکر بر او برگذشت
شنید این سخنهای دور از صواب / نه صبر شنیدن، نه روی جواب
به چشم سیاست در او بنگریست / که سودای این بر من از بهر چیست؟
یکی گفت شاها به تیغش بزن / ز روی زمین بیخ عمرش بکن
نگه کرد سلطان عالی محل / خودش در بلا دید و خر در وحل
ببخشود بر حال مسکین مرد / فرو خورد خشم سخنهای سرد
زرش داد و اسب و قبا پوستین / چه نیکو بود مهر در وقت کین
یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش / عجب رستی از قتل، گفتا خموش
اگر من بنالیدم از درد خویش / وی انعام فرمود در خورد خویش
بدی را بدی سهل باشد جزا / اگر مردی احسن الی من اسا
پاسخ:
بله
بخشیدنش را که بخشیده ام.

اما تا زنده ام همیشه یادم می ماند که نشوم مانع رشد استعداد کسی ، آن هم به خاطر هزارتومن
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۰ آذری قیز
سخت نگیر برادر همه ی ما زندگی مون پر از این اشتباهات ریز و درشته اون آدم هرچقدر هم که کار بدی کرده باشه حداقل اونقدر وجودش رو داشت که تلاش کرده و شماره ی شما رو پیدا کرده و عذرخواهی کرده پس به تکلیف شرعی اش حداقل عمل کرده بعضیا زندگی ما رو به باد میدن و حتی یه عذرخواهی هم چاشنی کارشون نمیکنن
پاسخ:
نه من سخت نگرفتم. فقط گفتم با این کارهامون چه قابلیت هایی که نداریم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی